کتاب برادران کارامازوف نوشتهی فیودور داستایوفسکی، یکی از برجستهترین آثار ادبیات روسیه و جهان است. این رمان نهتنها بهعنوان یک داستان پیچیده از اخلاق و خانواده شناخته میشود، بلکه در دل خود مفاهیم عمیق فلسفی، دینی و روانشناسی را نیز جای داده است. در این مطلب جملات زیبا از کتاب برادران کارامازوف را با هم مرور میکنیم.
بهترین جملات کتاب برادران کارامازوف
اگر خدا وجود نداشته باشد، همهچیز جایز است. و آنگاه دیگر هیچچیزی نمیتواند بد باشد، هیچچیزی نمیتواند درستی یا نادرستی داشته باشد. آنگاه هیچچیز نمیتواند از انسانها تقاضا کند که آنها بهطور اخلاقی رفتار کنند. آنها میتوانند هر کاری که میخواهند انجام دهند، چون هیچ قدرت و هیچ چیزی جز خودشان در مقابل آنها وجود ندارد
هر شرارتی که در جهان به پا میخیزد، از بشر سر میزند… مردم گاه از بی رحمیِ حیوانی سخن میگویند که این خود توهین به حیوانات است.. یک حیوان نمیتواند به اندازهٔ انسان بی رحم باشد، یعنی هنرمندانه بی رحم باشد…
نیروی مرکزگرا در سیاره ما هنوز به طرز وحشتناکی قوی است، آلیوشا. من اشتیاق به زندگی دارم و علیرغم منطق به زندگی ادامه میدهم. اگرچه ممکن است به نظم جهان اعتقاد نداشته باشم، اما عاشق برگهای کوچک چسبناک هستم که در بهار باز میشوند. من عاشق آسمان آبی هستم، عاشق بعضی از مردم هستم، که آدم گاهی بدون دانستن دلیلشان آنها را دوست دارد. من عاشق کارهای بزرگی هستم که توسط انسانها انجام میشود، اگرچه شاید مدتهاست که دیگر به آنها ایمان ندارم، اما از روی عادت قدیمی، قلب آدم آنها را گرامی میدارد. اینجا سوپ را برای شما آوردهاند، آن را بخورید، برای شما خوب خواهد بود. این سوپ درجه یک است، آنها میدانند که چگونه آن را اینجا درست کنند. من میخواهم در اروپا سفر کنم، آلیوشا، من از اینجا حرکت خواهم کرد. و با این حال میدانم که فقط به یک قبرستان میروم، اما این یک قبرستان بسیار گرانبها است، همین است! مردگانی که آنجا آرمیدهاند گرانبها هستند، هر سنگی که بر روی آنها قرار دارد از چنین زندگی سوزانی در گذشته، از چنین ایمان پرشوری به کارشان، حقیقتشان، مبارزهشان و علمشان سخن میگوید، که میدانم روی زمین بیفت و آن سنگها را ببوس و بر آنها گریه کن؛ هرچند در قلبم متقاعد شدهام که اینجا مدتهاست چیزی جز گورستان نبوده است. و من از ناامیدی گریه نخواهم کرد، بلکه صرفاً به این دلیل که در اشکهایم شاد خواهم بود، روحم را در احساسات غرق خواهم کرد. من عاشق برگهای چسبناک در بهار، آسمان آبی هستم – همین. این موضوع عقل یا منطق نیست، این دوست داشتن با درون، با شکم است.
مهمتر از همه، به خودت دروغ نگو. کسی که به خودش دروغ میگوید و به دروغ خودش گوش میدهد، به جایی میرسد که نمیتواند حقیقت درون خود یا اطرافش را تشخیص دهد، و بنابراین تمام احترام خود و دیگران را از دست میدهد. و بدون احترام، از عشق ورزیدن دست میکشد.
مردمی که نمیتوانند خودشان را ببخشند، به سختی میتوانند از دیگران معذرت بخواهند.
تو به دنیا میروی، و با دست تهی میروی، با وعدة آزادی، که انسانها در سادگی و تمرّد ذاتیشان حتی نمیتوانند به آن پی ببرند، از آن میترسند و وحشت میکنند –چون تاکنون برای انسان و جامعة انسانی هیچچیز تحملناپذیرتر از آزادی نبوده است.
تنها چیزی که میدانم این است که در این جهان، رنج و عذاب بسیار زیاد است و هیچکس هم گناهکار نیست.. این را خوب میدانم و به همین دلیل است که نمیتوانم زندگی کنم.
دوست من، بزرگترین اشتباه بشر میدانی چیست؟! نه واقعا از تو میپرسم. میخواهی بدانی؟! بزرگترین اشتباهش این بود که باورش شد سرشت نیکی دارد. باور کن دوست عزیز که همین است. همین است! انسان ذاتا احمق و ستمگر است! دروغ میگوید، خون میریزد، شلاق میزند، ستم میکند!
در طبیعت قانونی نیست که آدمی را به دوست داشتن بشریت موظف کند..و اگر تا کنون بر روی زمین عشقی وجود داشته مربوط به قانون طبیعی نبوده.بلکه به این دلیل بوده که آدمیان به بقا ایمان داشته اند.
من گناهکارم، اما از آن گناه خودم آگاه هستم. این تنها چیزی است که مرا از دیگران متمایز میکند. دیگران همگی گناهکارند، اما آنها نمیخواهند از گناه خودشان آگاه شوند، یا نمیخواهند آن را ببینند. من نمیتوانم خودم را از گناهام نجات دهم، اما حداقل از آن آگاه هستم و این چیزی است که میتواند من را از دیگران جدا کند.
در این جهان هیچ چیزی نمیتواند انسان را از ایمانش به خدا جدا کند، مگر خود او. انسانها میتوانند خود را فریب دهند، میتوانند دروغ بگویند، میتوانند از خداوند دور شوند، اما ایمان و حقیقت تنها از درون قلبها و ذهنهای خود آنها میآید. این ایمان است که انسان را به وجود خود میشناسد، نه هیچچیز بیرونی.
درد و رنج، هم در دنیای ما و هم در دل انسانها همیشه وجود دارد، اما برای کسانی که حقیقت را جستجو میکنند، درد و رنج نه تنها بیمعنی نیست، بلکه به آنها نیروی بیشتری برای پیگیری حقیقت میدهد. ما به این دلیل درد میکشیم که در تلاشیم تا خودمان را به درک عمیقتری از وجود و حقیقت برسانیم.
جهان میگوید: «شما نیازهایی دارید — آنها را برآورده کنید. شما به اندازه ثروتمندان و قدرتمندان حق دارید. در برآورده کردن نیازهایتان تردید نکنید؛ در واقع، نیازهایتان را گسترش دهید و بیشتر بخواهید.» این دکترین دنیوی امروز است. و آنها معتقدند که این آزادی است. نتیجه برای ثروتمندان انزوا و خودکشی است، برای فقرا حسادت و قتل.
هرچه احمقتر باشی، به واقعیت نزدیکتر هستی. هرچه احمقتر باشی، واضحتر هستی. حماقت کوتاه و بیتکلف است، در حالی که هوش در خود میلولد و پنهان میشود. هوش بیاصول است، اما حماقت صادق و سرراست است.
من مثل یک کودک باور دارم که رنج التیام خواهد یافت و جبران خواهد شد، که تمام پوچی تحقیرآمیز تضادهای انسانی مانند سرابی رقتانگیز، مانند ساختهی نفرتانگیز ذهن ناتوان و بینهایت کوچک اقلیدسی انسان، ناپدید خواهد شد، که در پایان جهان، در لحظهی هماهنگی ابدی، چیزی چنان گرانبها رخ خواهد داد که برای همهی قلبها، برای تسلی دادن به همهی کینهها، برای کفارهی همهی جنایات بشریت، برای همهی خونهایی که ریختهاند، کافی خواهد بود؛ که نه تنها بخشش، بلکه توجیه تمام آنچه اتفاق افتاده را نیز ممکن خواهد ساخت.
سخن پایانی
کتاب برادران کارامازوف نهتنها بهعنوان یک داستان خانوادگی و اجتماعی شناخته میشود، بلکه با جملات عمیق و فلسفی خود به پرسشهای بزرگ انسانی پاسخ میدهد.
در این مطلب سعی کردیم جملاتی زیبا از کتاب برادران کارامازوف را ارائه کنیم که بیانگر نمونهای از چالشهای فکری و روحی شخصیتهای داستایوفسکی هستند. این جملات در عمق خود نشاندهنده کشمکشهای درونی انسانها در برابر مفاهیم همچون ایمان، گناه، آزادی، درد، رستگاری و جستجوی حقیقت هستند. داستایوفسکی در این کتاب بهطور شگفتانگیزی توانسته است که پیچیدگیهای روانی و فلسفی انسانها را در قالب داستانی جذاب و تاثیرگذار بیان کند، و این جملات همچنان در قلب ادبیات جهان جایگاهی ویژه دارند.
برای خرید کتاب برادران کارامازوف با تخفیف میتوانید از فروشگاه فیلوبوک سفارش خود را ثبت کنید.



