بهترین جملات کتاب سقوط اثر آلبر کامو

تصویر کتاب سقوط اثر آلبر کامو نشر مجید

کتاب سقوط به قلم آلبر کامو به نظر ژان پل سارتر و خیلی از کارشناسان دیگر یکی از جذاب‌ترین آثار این نویسنده فقید به شمار می‌آید؛ رمانی که به عنوان آخرین اثر کامو شناخته می‌شود و در سال ۱۹۵۶ میلادی به چاپ رسیده است؛ آلبر کامو تنها یک سال پس از انتشار این رمان توانست برنده جایزه نوبل ادبیات شود؛ کتاب سرگذشت وکیل کهنه‌کاری است که خاطرات گذشته را بازگو کرده و خواننده را در جریان بحران‌های وجودی خود می‌گذارد؛ در این مطلب تلاش کرده‌ایم بهترین جملات کتاب سقوط را گردآوری کرده و با هم مرور کنیم.

جملاتی برگزیده از کتاب سقوط

حق با شماست، سکوتش کرکننده است. مانند خاموشی جنگل‌های بکر وحشی است، آکنده از هیاهوی پرندگان.

 

موقعی که آدم به‌خاطر پیشه یا استعدتد ذاتی‌اش خیلی درباره‌ی انسان‌ها مطالعه کرده، به این نتیجه می‌رسد که دلش برای آدم‌های ماقبل تاریخ تنگ شده و هوای آن‌ها را می‌کند. آن‌ها دست کم هیچ فکر پنهانی‌ای در سرشان نداشته‌اند

 

به‌طور حتم درباره‌ی ماهی‌های گوشت‌خوار رودخانه‌های برزیلی چیزهایی شنیده‌اید که هزارهزار به شناگر بی‌احتیاطی که وارد آن آب‌ها شده حمله می‌کنند و ظرف چند لحظه فقط استخوان‌بندی پاک شده‌اش را به‌جا می‌گذارند؟ خب،  سازمان این‌ها هم همین‌گونه است. می‌گویند«زندگی تمیز می‌خواهید؟ مثل همه‌ی آدم‌های دیگر؟» طبعاً می‌گویید بله. چه‌گونه می‌شود چنین پیشنهادی را رد کرد؟ «بسیار خوب. تمیزتان می‌کنیم. بفرمایید، این شغل، این خانواده و این تفریح‌های سازمان‌یافته‌ی ما.» آن‌وقت با آن دندان‌های کوچک به جان‌تان می‌افتند و کوچک‌ترین پوست و گوشتی روی استخوان‌بندیتان به جا نمی‌گذارند.

 

موقعی که به قیافه‌ی جدیدی برمی‌خورم، یک نفر در ذهنم آژیر خطر را به صدا درمی‌آورد:«یواش‌تر برانید، خطر» حتی موقعی هم که احساس همدلی خیلی قوی است، من بااحتیاط عمل می‌کنم.

 

ولی باورکنید آقا، هیچ کاری، هر قدر هم عجیب باشد، ناممکن نیست.

 

من آدم پاک‌دلی را می‌شناختم که به هیچ‌چیز بدگمان نبود. آدمی بود صلح‌طلب، آزادی‌خواه، هم آدم‌ها و هم حیوان‌ها را به یک اندازه دوست داشت. آدمی فرهیخته با روحی پاک، در این تردیدی نیست. خب، طی یکی از آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، رفت در یکی از روستاها ساکن شد. روی سردر خانه‌اش نوشته بود:«اهل هرکجا که باشید و از هر جا آمده‌اید، قدم‌تان روی چشم، بفرمایید تو.» به‌نظر شما چه کسی به این دعوت پاسخ گفت؟ چریک‌هایی انگار خانه‌ی خودشان باشد، رفتند تو و دل و روده‌اش را بیرون کشیدند.

 

در گذشته مرد صنعت‌گری را می‌شناختم که زنی شایسته داشت، مورد تحسین خاص و عام، بااین‌همه شوهرش به او خیانت می‌کرد. این مرد عملاً به‌واسطه‌ی خطاکار بودن نه می‌توانست گواهی حسن اخلاق به خودش بدهد و نه از کسی دریافت کند، در نتیجه همیشه خشمگین و از خودبی‌خود بود. هر قدر همسرش شایستگی  وکمال بیش‌تری از خودش نشان می‌داد، او بیش‌تر به خشم می‌آمد. سرانجام خطاهایی که مرتکب می‌شد، برایش تحمل‌ناپذیر شدند. شما فکر می‌کنید چه کار کرد؟ دست از خیانت کردن به زنش برداشت؟ نه. او را کشت. به همین علت بود که من با او ارتباط پیدا کردم.

 

خیلی برایم دشوار و دردناک بود که بپذیرم میان آدم‌هایی که چندان شناختی از آن‌ها نداشتم، یا به‌هیچ‌وجه نمی‌شناختم‌شان، دشمنانی دارم.

 

هر کسی می‌خواهد به هر بهایی شده، حتا اگر لازم شود نوع بشر و زمین و زمان را متهم کند، در اثبات بی‌گناهی‌اش بکوشد.

 

داوری باید قاطعانه صورت بگیرد. ما چون این کار دشوار است و تحسین و همزمان نادیده گفتن خطای ناشی از سرشت شخص امری این ظریق و حساس، همه درصددند ثروتمند شوند. چرا؟ هرگز این را از خودتان پرسیده‌اید؟ البته برای کسب قدرت. اما به‌ویژه به این دلیل که ثروت مانع از محاکمه با صدور حکمی فوری می‌شود.

 

خیلی وقت‌ها برعکس با کسانی دردل می‌کنیم که شبیه خودمان هستند و همان نقطه‌ضعف‌های ما را دارند. بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون دراین‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم.

 

دانته را می‌شناسید؟ به‌راستی؟ بر شیطان لعنت. پس باید بدانید دانته معتقد است فرشتگان در نبرد میان یزدان و اهریمن بی‌طرفند و جای‌شان در برزخ است که دالانی است به سوی دوزخ. ما هم در همین دالان هستیم، دوست عزیز.

 

حقیقت‌هایی را ساده و ابتدایی می‌نامند که پس از همه‌ی حقیقت‌های دیگر کشف‌شده باشند، همین و بس.

 

واقعیت این است که پس از مدت‌های طولانی که در خودم مطالعه کردم، به دوروبی و ریاکاری ژرف مخلوق پی بردم، بس که در ذهنم کندوکاو کردم سرانجام به این نتیجه رسیدم که فروتنی کمکم می‌کرده بدرخشم، شکسته‌نفسی باعث می‌شده پیروز شوم و فضیلت یاری‌ام می‌داده به دیگران آزار برسانم.

 

همیشه با قیافه‌ای حیرت‌زده و اندکی هم با بدگمانی، به این انسان‌های عجیبی نگاه می‌کردم که برای پول می‌مردند، یا به‌خاطر از دست‌دادن موقعیتی نومید می‌شدند و یا با قیافه‌ای بزرگ‌منشانه خود را برای رفاه خانواده‌شان فدا می‌کردند.

 

بی‌شک گهگاه وانمود می‌کردم زندگی را جدی می‌گیرم. اما خیلی سریع این جدی‌بودن به‌نظرم جلف و کودکانه می‌آمد و تا آن‌جا که می‌توانستم فقط به اجرا نقشم ادامه می‌دادم.

 

چه جنایت‌هایی که صورت نگرفته‌اند فقط به این علت که مرتکب‌شوندگان نمی‌توانسته‌اند تحمل کنند خطاکار باشند!

 

از سرشت خودم لذت می‌بردم. همه می‌دانیم که خوشبختی در همین نکته نهفته است.

 

برای بخشیدن چیزی به کسی بی‌آنکه مجبور باشم، چنان علاقه‌مند بودم و لذت می‌بردم که از مجبور شدن به این کار نفرت داشتم.

 

حالِ آن مردی را که به خدمت کلیسا درآمده بود درک می‌کنم که وقتی دید به‌جای اتاقی رو به چشم‌اندازی گسترده، سلولی به او اختصاص داده‌اند که روبه‌رویش دیوار است، پشیمان شد، لباس کشیشی را ترک کرد و استعفا داد.

 

به این موضوع خوب دقت کنید، آقای عزیز: من بدون ترس از مجازات، زندگی می‌کردم.

 

از همه‌چیز گذشته، بر فراز دیگران قرارگرفتن و زیستن، هنوز تنها وسیله‌ایست برای به‌چشم دیگران خوردن و مورد تکریم و احترام قرارگرفتن از سوی اکثریت مردم.

 

جنایت همیشه جلو صحنه قرار می‌گیرد، اما جانی فقط مدت کوتاهی در آن ظاهر می‌شود تا بی‌درنگ مجرم دیگری جایگزینش شود.

 

اما به‌راستی مگر بدون هیچ دردسری زندگی کردن بهشت نیست، آقای عزیز؟ زندگی من چنین بود. هرگز نیازی نداشته‌ام زندگی کردن را بیاموزم.

 

راست است که از همه‌بابت در آسایش و رفاه بودم، اما درعین‌حال ناراضی از همه‌چیز.

 

درباره‌ی مردی با من حرف زدند که دوستش زندانی شده بود و او هر شب برای همدلی و ابراز همدردی با او که رفاه و آسایشش را گرفته بودند، در اتاقش روی زمین می‌خوابید. چه کسی، چه کسی آقای عزیز، به‌خاطر ما روی زمین خواهد خوابید؟ اگر من قادر به این کار باشم چی؟ ببینید، من دلم می‌خواهد این‌گونه آدمی باشم و خواهم بود.

 

هیچ توجه کرده‌اید که فقط مرگ است که احساس‌هامان را برمی‌انگیزد؟ موقعی‌که عزیزانی را ازدست می‌دهیم، بیش‌تر دوست‌شان داریم، این‌طور نیست؟ یا استادانی را که دیگر حرف نمی‌زنند چون زیر خاک خفته‌اند بیش‌تر گرامی می‌داریم و تحسین‌شان می‌کنیم! حس تحسین و بزرگداشت در چنین شرایطتی به‌طور طبیعی در ما به‌وجود می‌آید، تحسین و بزرگداشتی که شاید در تمام زندگی‌شان منتظر شنیدنش بوده‌اند. اما می‌دانید چرا درمورد کسانی که از دنیا رفته‌اند منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌شویم؟ دلیلش خیلی روشن است. نسبت به آن‌ها دیگر دینی نداریم.

 

به‌هرحال باید رویدادهایی در زندگی وجود داشته باشند تا زندگی به‌صورت یکنواخت و کسل‌کننده درنیاید، ولو پای‌بندی و بردگی بدون عشق، حتی جنگ یا مرگ باشد. بنابراین زنده‌باد به‌خاک‌سپاری‌ها.

 

بین خودمان بماند، خدمت‌کردن با چهره‌ی خندان، به‌طور پرهیزناپذیری برای هر کسی خوشایند است. اما نباید برده‌داری را تایید کنیم. کسی که نمی‌تواند از خدمت برده‌ها چشم بپوشد، بهتر نیست آن‌ها را انسان‌هایی آزاد بنامد؟ اول به‌خاطر مسایل اخلاقی و دوم برای پرهیز از نومیدکردن‌شان. ما جبران کردن خدمات‌شان را به این‌طرز به آن‌ها مدیونیم، این‌طور نیست؟ با این روش آن‌ها همیشه لبخند به‌لب خواهند داشت و ما هم آسودگی وجدان‌مان را حفظ خواهیم کرد.

 

اما من از آن قماش آدم‌ها نبودم که توهین‌ها را ببخشم، ولی سرانجام همیشه آن‌ها را فراموش می‌کردم و آن‌کس که گمان می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام می‌کنم، باورش نمی‌شد و دهانش از حیرت باز می‌مامند. آن‌وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسین می‌کرد یا بی‌رگی و بی‌غیرتی‌ام را مورد تحقیر قرار می‌داد، غافل از این‌که دلیل این رفتارم بسیار ساده بود: همه‌چیز، حتی نامش را هم از یاد برده بودم.

 

حقیقت این است که هر آدمی، همان‌طور که می‌دانید، در این خواب و خیال است که هفت‌تیرکش و دزد سرگردنه‌ای گردن‌کلفت باشد و فقط با خشونت به جامعه حکم براند. از آن‌جا که فقط با خواندن رمان‌هایی در این زمینه، رسیدن به این هدف کار آسانی نیست، به‌طور معمول آدم به سیاست رو می‌آورد و به عضویت خشن‌ترین و بی‌پرواترین حزب‌ها در می‌آید.

 

دختری به پدرش که مانع ازدواجش با خواستگاری بسیار مناسب شده بود می‌گفت:«تلافی‌اش را سرت درمی‌آورم!» و خود را کشت. اما پدرش هیچ زیانی ندید. او ماهی‌گیری با قلاب را خیلی دوست داشت. سه هفته پس از مرگ دخترش، برگشت کنار رودخانه، این‌طور که خودش می‌گفت برای فراموش‌کردن این فاجعه. حسابش هم درست بود، ماجرا را به کلی از یادبرد.

 

من زندگی را دوست دارم، این نقطه‌ضعف واقعی من است. چنان دوستش دارم که هیچ فکری درباره‌ی آن‌چه که نیست یا ندارد نمی‌کنم.

 

این موضوع چنان حقیقت دارد که ما راز دل‌مان را کم‌تر با آن‌هایی که از خودمان بهتر هستند در میان می‌گذاریم و بیش‌تر از هم‌نشینی با آن‌ها می‌گریزیم.

 

بنابراین نه در اصلاح خودمان می‌کوشیم و نه می‌خواهیم آدم بهتری بشویم: چون درایت‌صورت باید به ناتوانی‌مان اعتراف کنیم. ما فقط دل‌مان می‌خواهد دیگران دل به حالمان بسوزانند و در راهی که در پیش گرفته‌ایم تشویق‌مان کنند.

 

«بدبختی هنگامی به‌سراغ‌تان می‌آید که همه از شما تعریف می‌کنند!» آه! چه کلام ارزشمندی.

 

به‌راستی ترسی مسخره دست از سرم برنمی‌داشت: آدم تا به همه‌ی دروغ‌هایش اعتراف نکرده، نمی‌تواند بمیرد.

 

اگر در زندگی فقط یک دروغ وجود داشت که آدم پنهان کرده بود، مرگ آن را قطعی و همیشگی می‌کرد.

 

آیا زن‌ها هر آن‌چه از بهشت زمینی برای‌مان مانده به‌شمار نمی‌روند؟

 

میان گونه‌ای مه زندگی می‌کردم که خنده در آن به خاموشی می‌گرایید، تا آن اندازه که دیگر آن را نمی‌شنیدم. بی‌تفاوتی که آن‌همه در من جا خوش کرده بود دیگر سد و مانعی سرراهش نمی‌یافت و بر انبوه‌بودن تاروپود خود می‌افزود. از تأثر و هیجان دیگر خبری نبود! خلق‌وخویی بی‌اعتنا داشتم، یا به کلی بی‌خلق‌وخو.

 

ما هرگز نمی‌توانیم بی‌گناهی فردی را ثابت کنیم و برعکس هر لحظه قادرین تأیید کنیم همه‌ی افراد گناه‌کارند. هر آدمی می‌تواند شاهد ارتکاب جرم همه‌ی افراد دیگر باشد. ایمان و امید من در این است.

 

خدا نیازی به خلق گناهان یا تنبیه ندارد. خود هم‌نوعان‌مان برای این کار کافی‌اند، ما هم کمک‌شان می‌کنیم. شما درباره‌ی روز رستاخیز حرف می‌زنید. اجازه بدهید مؤدبانه به گفته‌هاتان بخندم. من بدون ترس و لرز منتظرش هستم: به آن‌چه از همه بدتر است پی برده‌ام و آن داوری درباره‌ی آدم‌هاست.

 

می‌خواهم راز بزرگی را برای‌تان فاش کنم، دوست عزیز. منتظر روز رستاخیز نمانید. رستاخیز همه‌روزه صورت می‌گیرد.

آن‌چه خواندیم بهترین جملات کتاب سقوط اثر آلبر کامو بود؛ ما برای استخراج این جملات از نسخه‌ی نشر مجید (به‌سخن) با ترجمه‌ی پرویز شهدی استفاده کرده‌ایم. لازم به اشاره است که رمان سقوط توسط ناشرانی دیگر هم‌چون نشر چشمه، نگاه، علمی فرهنگی و … نیز به چاپ رسیده است.

فیلوبوک
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *