بهترین جملات کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم اثر پونه مقیمی

عکس از جلد کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم

«تکه‌هایی از یک کل منسجم» کتابی است در ژانر روان‌شناسی نوشته‌ی نویسنده، روان‌شناس و روانکاو ایرانی خانم «پونه مقیمی» که اولین بار در سال ۱۳۹۷ چاپ و منتشر شد.

معرفی کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم

تکه‌هایی از یک کل منسجم یک کتاب در ژانر روان‎‌شناسی است که تمرکز آن بر خودشناسی و روان‌شناسی روابط است.

در این کتاب روابط انسانی از انواع مختلف آن بررسی و تحلیل می‌شوند و در انتهای آن، با نگاهی بر خودشناسی و تنهایی و تاثیر مثبتی که شناخت خود و به آرامش رسیدن با تنهایی و فردیت خود بر روی ارتباطات ما می‎گذارند، کتابی بسیار مفید در زمینه‌ی کتاب‌های خودشناسی و روان‌شناسی روابط به‌شمار می‌رود.

فصل‌بندی و فهرست کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم

کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم که به کوشش انتشارات بینش نو منتشر شده از ۹ فصل کلی تشکیل شده است که هرکدام آن‌ها به بخش‌های کوچک‌تر -نهایتاً حدود ۳ یا ۴ صفحه‌ای- تقسیم شده‌اند. هر فصل از این کتاب با نام‌های زیر مشخص شده‌اند:

  • نگاهی به مفهوم زندگی و واقعیت‌های آن
  • ما و رابطه‌ها
  • احساس‌ها
  • تفکراتی که صمیمیت را در رابطه کم می‌کند.
  • رابطه می‌تواند بستر چه اتفاق‌هایی باشد؟
  • رفتارهایی که به درک کردن آدم‌ها کمک می‌کند.
  • ما و آدم‌ها و تمام آن بخش‌های مشترک انسانی
  • زمان همان عنصر اصلی رشد در رابطه‌ها است.
  • تنهایی

آشنایی با پونه مقیمی؛ نویسنده‌ی کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم

«پونه مقیمی» متولد سال ۱۳۶۱ در تهران، نویسنده، روان‌شناس بالینی و روانکاو است. پونه مقیمی پیش از چاپ کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم، در پلتفرم‌های فضای مجازی به عنوان یک بلاگر به انتشار مطالب روان‌شناسی و متن‌هایی خواندنی و بسیار آموزنده مشغول بود.

تکه‌هایی از یک کل منسجم تا این لحظه تنها کتابی است که این روان‌شناس نوشته است. اما با مراجعه به صفحات پونه مقیمی در فضای مجازی، می‌توانید مطالب بیشتری را به قلم ایشان بخوانید.

در ادامه بهترین جملات کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم را با هم می‌خوانیم.

جملاتی برگزیده از کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم

«زندگی شبیه جریانی مستقل از ما است که انتخاب می‌کنیم به آن وصل شویم یا مدام در حال انکارش باشیم. در نهایت زندگی در درون و بیرون از ما، فارغ از تمام برداشت‌ها و رفتارهایمان به جریان خود ادامه می‌دهد.»

 

«در دنیای کودک همه چیز شبیه یک آرزو است و هرچه آرزو کند باید برآورده شود. پس منتظر می‌شود تا شخصی آرزویش را برآورده کند. او به معجزه و دست‌های پنهان اعتقاد دارد و از همه‌کس و همه چیز انتظار دارد. کودک می‌نوازد و دنیا باید برقصد. دنیای واقعی هیچ وقت شبیه تصویری که کودک توقع دارد نیست. دنیای واقعی نمی‌رقصد نه به سازِ ما نه به سازِ خودش. دنیا می‌گذرد؛ هر لحظه و هر ثانیه. دنیا برای لحظه‌ای هم توقف ندارد، بهتر است اگر بیش از بیست سال سن داریم سریع‌تر بزرگسالیمان را ببینیم و وارد دنیای واقعی شویم. بهتر است نقش کودک بودن و انتظارهای کودکانه را سریع‌تر کنار بگذاریم، چون این نقش مدت‌ها است که ما را زخمی کرده است و حواسمان نیست.»

«زندگی پر از ناکامی‌هایی است که موقت هستند و در مقابل، همین زندگی پر از فرصت‌هایی است که هدف‌های دیگری را سر راه ما قرار می‌دهد که آنها هم موقت هستند.»

 

«بهتر است زمان زیادی را با سوگواری برای ناکامی‌هایمان هدر ندهیم. چون ناکامی به اندازه‌ی کافی ما را مضطرب می‌کند، اما سال‌ها تلاش برای فرار از احساس دردناک ناکامی‌هایمان، ما را بیشتر و بیشتر مضطرب و خسته خواهد کرد.»

 

«برای دست کشیدن و رها کردنِ موقعیت و یا شخصی، باید اول «از دست دادن» را به‌نوعی تجربه کنیم. یعنی باید «از دست دادن» را حس کنیم و برای این حس کردن باید بتوانیم واقعیت‌های دنیا را آنگونه که هستند ببینیم. ما برای هر به‌دست‌آوردنی، چیزی را از دست می‌دهیم. برای به دست آوردن خانه‌ای بزرگ‌تر، احتمالا باید بیشتر کار کنیم و آزادی و راحتی گذشته را از دست می‌دهیم.»

 

«برای بعضی از «نداشته‌ها» نباید تلاش کرد. باید فقط کنار آمد. فقط کنار آمد و اجازه داد جریانِ زندگی کارش را انجام دهد و جلو برود.»

 

«نداشته‌ها، خودشان به‌اندازه‌ی کافی دردناک هستند، لازم نیست آنها را به رنج‌هایی سمج تبدیل کنیم. مبارزه‌ی ما با پذیرش نداشته‌هایمان آنها را به رنج‌هایی بسیار عمیق تبدیل می‌کند.»

 

«بعد از «از دست دادن‌هایمان» فرآیند انطباق‌پذیری ما با شرایط جدید شروع می‌شود. «انطباق‌پذیری» فرآیند عحیبی است. دردآور اما کمک کننده است. ما کم‌کم عادت می‌کنیم که زخم‌ها را ببینیم و حرکت کنیم. آدم‌ها را از دست بدهیم و حرکت کنیم. ما عادت می‌کنیم که برای حرکت به جلو راهی پیدا کنیم و این زمانی اتفاق می‌افتد که شرایط را بپذیریم و اجازه دهیم زندگی در درونمان به جریان خودش ادامه دهد، حتی اگر زندگی در بیرون از ما شبیه آن چیزی نیست که می‌خواستیم.»

 

«اینها علائم اضطراب هستند و بدنمان با این علائم با ما حرف می‌زند؛ شبیه آدمی در درونمان که اول آرام به در می‌کوبد و می‌گوید من را ببین حالم بد است و ما به او توجه نمی‌کنیم و او باز محکم‌تر در می‌زند تا ما را متوجه حضور و دردش کند. پس اضطراب خبر از حضور یک آدم درونی می‌دهد که گویی قرار است با ما صحبت کند. (پس منظور از آدم درونی، دنیای درون ما است که مدام در حال ارتباط برقرار کردن با ما است).»

 

«جهانِ درونی ما جهانی ناپایدار و مملو از نوسان است؛ نوسان‌هایی بین اضطراب و احساس. پس ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم دائماً در یک «حال» به سر ببریم. دنیای بیرون و اتفاق‌های زندگی و افکار ما در ما اضطراب و احساس را بیدار می‌کنند و ما نمی‌توانیم مدام خوشحال باشیم و نمی‌توانیم همیشه آرام باشیم.»

 

«دنیای احساس‌ها دنیای زیبایی است که معمولاً با آن غریبه هستیم و در بیشتر مواقع یا از آنها می‌ترسیم و یا آنها را سرکوب می‌کنیم. این غریبگی را از اطرافیانمان آموخته‌ایم؛ زمانی که متوجه شده‌ایم احساس‌هایمان می‌تواند به ما آسیب بزند. در کودکی و نوجوانی بسیار به ما آموخته‌اند که احساس‌ها آسیب می‌زنند و این تهدیدها ما را ترسانده و بیشتر از دنیای درونیمان دور کرده است.»

 

«در عمیق‌ترین لایه‌های درونی ما احساس‌ها پنهان شده‌اند و این احساس‌ها هستند که بیدار کننده‌ی اضطراب‌اند. بعد از اینکه ما آموختیم چطور اضطراب را ببینیم و آن را درک کنیم و به عنوان بخشِ انکار نشدنی در درونمان بپذیریم، می‌توانیم ارتباط آن را با احساسی که در آن لحظه داریم متوجه شویم.»

 

«آدم‌ها ارزشمند هستند. چون زمانی با «ما» در رابطه بوده‌اند.»

 

«احساس‌های متفاوت، بیدارکننده‌ی رفتارهای متفاوت هستند. زمانی که ما غمگین می‌شویم، اشک می‌ریزیم، به دنبال آغوش و مرهمی هستیم. سنگینی عمیقی را بر روی قفسه سینه خود حس می‌کنیم و دوست داریم درک شویم و مورد پذیرش قرار بگیریم. زمانی که خشمگین هستیم، گرممان می‌شود و نیرویی را در درون دست‌ها و پاهایمان حس می‌کنیم. در تنفر داغ می‌شویم. در خشم و تنفر احساس می‌کنیم انرژی زیادی داریم و دوست داریم به چیزی یا کسی آسیب بزنیم. در نهایت، انسانِ آگاه خشم و تنفر را از درون حس می‌کند و آن را تبدیل به خشم سالم می‌کند و با کلمه‌ها و رفتارهایی مناسب، مرزبندی خودش را با آدم‌هایی که خشمگینش کرده‌اند، دوباره مشخص می‌کند. در خشم، صحبت کردن، مرزبندی کردن و واکنش مناسب و محترمانه وجود دارد.»

 

«صمیمیت یعنی درک کردن و حس کردن یک فرد با تمام وجود و بدون هیچ قضاوت و مقایسه‌ای؛ یعنی حضور داشتن در سکوت. این یعنی رشته‌ای باریک و نازک از صمیمیت که در لحظه‌ای کوتاه ایجاد می‌شود. آنچه رابطه را سالم نگاه می‌دارد، تکرار همین صمیمیت‌های کوتاه مملو از حضور و مشاهده است. در واقع همین صمیمیت‌های کوتاه و ساده، رابطه را عمیق و معنادار می‌کند و می‌تواند مرهمی بر تنهایی درونی ما باشد.»

فیلوبوک
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *