بهترین جملات کتاب انسان در جستجوی معنا

جملات کتاب انسان در جستجوی معنا

یکی از ابزارهای فشار در دوران حکومت نازی‌ها اردوگاه‌های کار اجباری بودند که در نقاط مختلف قلمروی آلمان وجود داشتند و زمینه‌ی درد و رنج را برای زندانیانش فراهم می‌آوردند. در این اردوگاه‌ها ادبیات تحقیر و توهین موج می‌زد و شکنجه و مرگ مدام در جریان بود و در مجموع شرایطی وجود داشت که در نهایت حبس‌شدگان را به شکست و نابودی می‌کشاند.

در چنین وضعیت ناگواری اگر کسی معنا و هدفی برای ادامه‌ی زندگی‌اش تعریف می‌کرد این شانس را داشت که شاید از گردونه‌ی کمرشکن درد و رنج رهایی یابد و خودکشی را به‌عنوان راهی برای فرار انتخاب نکند. یکی از کسانی که چنین روشی در پیش گرفت دکتر ویکتور فرانکل بود که سه سال را در اردوگاه‌هاش کار اجباری سپری نمود و پس از آزادی، روایتش از آن دوران را در کتابی به‌نام «انسان در جستجوی معنا» منتشر کرد.

فرانکل در این کتاب از سال‌های اسارت خود در اردوگاه‌های کار اجباری می‌گوید و به معرفی لوگوتراپی یا معنادرمانی می‌پردازد. ما در اینجا قصد داریم تا جملات برتر کتاب انسان در جستجوی معنا را به شما تقدیم کنیم. پس با ما همراه باشید.

جملاتی از کتاب انسان در جستجوی معنا

«اندک‌اندک در آن سپیده‌دم، دورنمایی از آن اردوگاه هراس‌انگیز نمایان گردید. با برج ساعت و نورافکن‌ها و ردیفی از سیم خاردار با برق فشار قوی و صف‌هایی دراز از زندانیان ژولیده و اندوهگین که در کوره‌راهی قدم می‌زدند و ما نمی‌دانستیم که به کدام سو در حرکت هستند.»

 

«در روان‌پزشکی حالتی است به‌نام «توهم رهایی» و امید نجات یا بنا بر ضرب‌المثل مشهور: «از این ستون به آن ستون فرج است» شخص محکوم به مرگ درست قبل از اعدام چنین توهماتی به‌سراغش می‌آید که شاید در آخرین لحظه حکم مرگش به تاخیر بیفتد و از مردن رهایی یابد.»

 

«پسرک دوازده‌ساله‌ای را دیدم که مجبورش کرده بودند ساعت‌ها در سرما به حالت خبردار بیایستد و یا با پای برهنه در برف و یخ کار کند، چون در اردوگاه کفشی که به پای او بخورد وجود نداشت و در نتیجه همه‌ی انگشتان پایش سرما زده بود. پزشک کشیک با انبرک انگشت‌های قانقارازده‌ی او را یکی‌یکی می‌کند و این زندانی بدون هیچ حرکت و واکنشی ایستاده بود و خود نظاره‌گر وضع دلخراش خویش بود.»

 

«یک روز صبح، صدای گریه و شیون کسی را شنیدم که او را به‌عنوان آدمی شجاع و دلیر می‌شناختم. وی همانند کودکان ناله می‌کرد، زیرا پس از کوشش زیاد نتوانسته بود کفش‌هایش را بپوشد، پاهایش ورم کرده بودو کفش‌ها برایش تنگ شده بود و بنابراین مجبور بود با پاهای برهنه در برف برود. من در چنین لحظات هراسناکی قدری تسکین می‌یافتم. جیره‌ی نانم را از جیب بیرون آورده و با اشتهای فراوان بلعیدم و از همه‌ی ذراتش لذت بردم.»

 

«شایعات مربوط به جنگ تقریبا متناقض بودند. این‌گونه شایعات به‌سرعت یکی پس از دیگری رواج می‌یافتند و در ذهن همه‌ی زندانیان موجب جنگ اعصاب می‌گردیدند و مغز و روح اسیران را فرا می‌گرفتند بارها امید پایان یافتن سریع جنگ که از ذهن خوش‌بین‌ها می‌تراوید به یاس و ناامیدی مبدل می‌شد و اینجا بود که بسیاری ناامید شدند.»

 

«در محیطی که دیگر به به زندگی و ارزش‌های انسانی بهایی نمی‌دادند و اراده‌اش را از او سلب کرده و از او موجودی برای فنا‌شدن ساخته بودند یعنی تا لحظه‌ای که رمقی داشت از او کار می‌کشیدند و بعد جانش را می‌گرفتند در چنین شرایطی خود شخص از گم‌شدن ارزش‌های اخلاقی‌اش رنج می‌برد.»

 

«ما را در اردوگاه به بردگی می‌گرفتند. البته در دسته‌های دیگر گاهی سرکارگر سلیقه‌ی شخصی خود را نسبت به زندانیان به‌کار می‌برد و بی‌جهت به زندانیان مشت و لگد می‌زد و دشنام می‌داد. ما خوشبختانه از این لحاظ راحت بودیم و چنین سرکارگرانی نداشتیم. یک‌بار از بدشانسی، سروکار من به یکی از آنها افتاد و اگر پس از دو ساعت آژیر حمله هوایی کار ما را برهم نزده بود، شاید نعش مرا با تابوت به اردوگاه بر می‎‌گرداندند.»

 

«نگهبانی که انسان نسبتا بی‌آزاری بود، ناگهان بسیار مهربان شد، می‌ترسید که ورق برگردد و شاید دوستی ما به دردش بخورد. بنابراین پیش از اینکه بر  روی جسد خاک بریزیم، با ما در خواندن مراسم دعای اموات شرت کرد. آگاه پس از آن همه هیجان‌ها و فشارهای روحی آن چند روز سخت و طاقت‌فرسا، روزهایی که سرانجام بر مرگ پیروز شده بودیم، دعای ما برای صلح و آرامش شاید درخشان‌ترین دعایی بود که تا آن لحظه از درون ما بر زبانمان جاری گشته بود.»

 

«معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز، و ساعت به ساعت در تغییر و دگردیسی است. مهم آن است که معنای زندگی موضوعی عمومی و همیشگی نیست بلکه هر فرد باید معنا و هدف زندگی خود را در هر لحظه‌ی معین و لحظات مختلف دریابد.»

 

«ما که در اردوگاه کار اجباری زندگی می‌کردیم، مردانی را به یاد می‌آوردیم که کلبه به کلبه سر می‌زدند و دیگر زندانیان را دلداری می‌دادند و حتی آخرین تکه نان خود را به آنان می‌بخشیدند. هرچند تعداد این افراد زیاد نبود، اما همین تعداد هم نشان می‌داد که هی‌توان همه‌چیز را از انسان گرفت مگر یک چیز: آزادی انسان در انتخاب رفتارش در هر شرایط و نیز انتخاب راه خود.»

 

«وقتی به ناممکن‌بودن جابجایی افراد با یکدیگر پی می‌بریم مسئولیت فرد را در برابرموجودیت خود و برای ادامه آن آشکارا می‌بینیم. فردی که به مسئولیت خویش در برابر یک انسان که مشتاقانه در انتظار اوست، یا در برابر یک کار ناتمام واقف و آگاه شد، «چرایی زندگی» خود را درک کرده است و خواهد توانست تا با هر چگونه‌ای بسازد.»

 

«لوگوتراپی تلاش می‌کند تا بیمار را کاملا از وظیف‌ی مسئولیت‌پذیری خود آگاه کند. ولی در عین حال باید او را آزاد بگذارد تا خود انتخاب کند. انتخاب اینکه در برابر چه چیزی و چه کسی تا چه اندازه‌ای مسئول می‌باشد. از این روست که لوگوتراپیست کمتر از هر روان‌درمانگر دیگر ارزش‌های خود را به بیمار تحمیل می‌کند و هرگز نمی‌پذیرد که بیمار مسئولیت داوری را به پزشک واگذارد.»

 

«عشق تنها راهی است که به وسیله‌ی آن می‌توان به ژرفای وجود انسان دیگری نفوذ کرد. هیچکس نمی‌تواند جز از راه عشق به اسرار وجود انسانی دیگر کاملا آگاه شود. این گوهر عشق است که ما را کمک می‌کند تا خصوصیات ذاتی و ویژگی‌های واقعی و الگوی رفتاری محبوب را به نیکی دریابیم و حتی چیزهایی را دریابیم که به‌طور بالقوه در اوست و نیازمند رشد و بالندگی است.»

 

«در میان ما هنوز افراد ساده‌دلی بودند که از زندانیان مجرب و کارکشته‌ای که برای کمک آمده بودند می‌پرسیدند: آیا ممکن است حلقه‌ی ازدواج یا یک نشان یا چیزی را که خوشبختی می‌آورد داشته باشند یا نه؟ هنوز هیچکس این حقیقت را درک نکرده بود که سرانجام همه چیزمان را از ما خواهند گرفت.»

 

«وقتی آخرین لایه‌های بافت چربی زیر پوست بدنمان آب شد همچون اسکلتی شده بودیم که در کهنه‌ای پیچیده باشند و ما باید به ناچار تحلیل‌رفتن بدنمان را نظاره می‌کردیم.»

 

«اگر همه‌چیز را از انسان بگیرند، باز هم حتی یک لحظه و یک دم هم که شده می‌تواند خوشبخت بماند و آن زمانی است که با محبوب خویش بیندیشد.»

 

«آنچه انسان لازم دارد حات سکون، تعادل و بی‌تنشی نیست، بلکه تلاش و مبارزه‌ای است برای رسیدن به هدفی شایسته که ارزش آن را دارد.»

 

«ما وقتی می‌دیدیم که فردی سیگارهایش را پشت سر هم دود می‌کند، می‌فهمیدیم که وی امید به زندگی را از دست داده است و وقتی این امید از دست رفت به‌ندرت باز می‌گشت و ما آن شخص را جز لز‌دست‌رفتگان به‌شمار می‌آوردیم.»

کلام آخر

در این مطلب تلاش کردیم بهترین جملات کتاب انسان در جستجوی معنا را برای شما گردآوری کنیم تا شاید کمی بتوانیم به شناخت بهتری نسبت به کتاب دست پیدا کنیم و اگر شک و تردیدی در مطالعه‌ی این اثر مطرح ویکتور فرانکل داریم برطرف شود.

لازم به اشاره است که کتاب انسان در جستجوی معنا در ایران توسط مترجم‌های زیادی به فارسی برگردان شده است؛ منبع مورد استفاده‌ی ما در این مطلب نسخه‌ی منتشرشده توسط نشر جامی به‌ترجمه‌ی امیر لاهوتی است.

امیر حکیم‌الهی
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *